به پایگاه فرهنگی حجت الاسلام و المسلمین حاتم پوری کرمانی خوش آمدید

داستان ارباب و غلام زیرک

اربابی به غلامش چهار درهم داد که برای مجلس او وسایل پذیرایی بخرد. در بین راه منصور عمّار عارف را دید که برای جمعی صحبت می کرد. او هم ایستاد و گوش کرد. دید منصور می گوید: کسی هست چهار درهم بدهد تا چهار دعا در حقّش کنم؟
غلام با خودش گفت: به جای خرید طعام و شراب برای اهل معصیت بهتر است این چهار درهم را به او بدهم تا چهار دعا بنماید.
پول را به او داد و منصور پرسید چه می خواهی؟ گفت:
۱ـ دعا کن خدا مرا از بندگی اربابم آزاد کند.
۲ـ خواجه ی مرا توفیق توبه دهد.
۳ـ عوض این چهار درهم انفاق شده، چهار درهم به من بدهد.
۴ـ مرا و خواجه ام و اهل مجلس خواجه را بیامرزد.
منصور هم برایش به درگاه خداوند دعا کرد. وقتی غلام برگشت و جریان را به خواجه اش گفت و همه ی اهل مجلس تحت تأثیر قرار گرفتند خواجه، به غلام گفت:
۱ـ تو را در راه خداوند آزاد کردم.
۲ـ به درگاه پروردگارم از گناهانم توبه کردم.
۳ـ چهار درهم به جای آن چهاردرهم نیز به تو می دهم.
۴ـ امّا دعای چهارمی تو دیگر در اختیار من نیست و خدای مهربان باید من و تو را بیامرزد، آن سه کاری که در اختیار من بود، انجام دادم. نیمه شب خواجه ی توبه کرده و دل شکسته در عالم رؤیا دید که هاتفی او را صدا می زند و می گوید:
تو با این که بنده ای فقیر و مسکین بودی به وظیفه ی خود عمل کردی، حاشا به کرم ما که به وظیفه ی خود عمل نکنیم. تو را و غلامت و تمام اهل مجلس را آمرزیدیم.
ای آن که به ملک خویش، پاینده تویی یا الله / در ظلمت  شب، صبح نماینده تویی یا الله
درهای  امیـد به رویم، بستـه شده یاالله / بگشای خدایـا، که گشاینـده تویـی یا الله

یـا  رب!  به  رسالـتِ  رسـولِ ثقلیـن / یا رب!  به  غـزا کنـنـده ی  بـدر و حُنین
عصیان ما را به دو نیم کن، در عرصات / نیمی به حسـن بـبـخش و نـیـمی به حسین
اجازه فرمائید یک جمله هم در پایان راز و نیازمان، به امیرالمؤمنین علیه السلام عرض کنیم:
ای کرده  خدا تو را  ولی، ادرکنی / ای کرده نبی تو را وصی، ادرکنی
دستم تهی و لطف تو، بی پایان است / یا حضـرت مرتضی علی، ادرکنی

منوی دسترسی